یادآوری لحظه دشواری

 یکی از اهداف آموزش جهان‌بینی در کنگره 60 این است که مهندس بشویم یعنی همه‌ مسائل خود را روی حساب‌وکتاب انجام بدهیم چون هر انسانی در زندگی خودش در حال ساختن است. در حال ساختن زندگی خودش و برنامه‌ریزی برای زندگی خودش است.

وقتی یک ساختمانی یا یک مجموعه‌ای پایین می‌ریزد و خراب می‌شود می‌آیند و بررسی می‌کنند که این خرابی در کجا بوده و دلیل تخریب چیست؟ ستون‌ها نازک بوده یا سقف آن نامیزان بوده یا زیر آن خاک دستی بوده و همه این مسائل را بررسی و تجربه می‌کنند تا در ساختمان‌های دیگر این بکار ببرند و از تخریب جلوگیری کنند. ولی انسان‌ها مرتب در فکر و اندیشه خود یکسری ساختمان‌هایی را می‌سازند و خراب می‌شود و دوباره می‌سازند. اگر آمدیم و روی یک زمین ماسه‌ای یک ساختمانی را ساختیم و این ساختمان خراب شد نباید دوباره بغل آن شروع به ساختن کنیم و دوباره ‌بسازیم. شاید در تمام طول عمر روی زمینی که ماسه‌ای است مدام ساختمان ساخته‌ایم و خراب‌شده. باید بنشینیم ببینیم در کجا اشتباه عمل کرده‌ایم و اصلاحات لازم را انجام بدهیم و این می‌شود یک ذهن مهندسی و یک ذهن استدلالی که بیاید و بررسی کند که اشکال در کجاست و عواملی که باعث این مشکلات شده چه بوده است. کسی که به کنگره می‌آید باید یواش‌یواش دارای استدلال شود، دلیل و برهان بخواهد و در هر مسئله عوامل آن را موردبررسی و کاوش قرار دهد. تمام صحبت‌هایی که در کنگره انجام می‌شود صحبت‌های مهندسی است، روش کنگره هم روش مهندسی اعتیاد است.

  مشکلات ما فقط در تفکر و اندیشه قابل‌حل است و اگر تفکر و اندیشه کردیم آن‌وقت خداوند دعای ما را مورد استجابت قرار می‌دهد و راه را به ما نشان می‌دهد و باید راه را برویم و اقدامات لازم را انجام دهیم.

همان‌طوری که یک مهندس ساختمان قوانین ساخت ساختمان را می‌داند برای مهندسی کردن زندگی هم باید قوانین و جزئیات آن را بدانیم و این را می‌توانیم در آموزش جهان‌بینی کسب کنیم. آموزش‌هایی که باید پشت سر هم مثل چکش ضربه بزند و با استمرار انجام شود و یکی از این مطالب مهم که باید در طول زندگی به آن توجه کنیم در پیام لحظه دشواری نهفته است.

لحظات دشواری برای همه موجودات وجود دارد و نمی‌توان هیچ موجودی را پیدا کرد که دشواری و سختی نداشته باشد. کل مطلب را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد؛

لحظه دشواری در آن لحظه احساس نمی‌شود. آن لحظه سختی و دشواری در خود آن لحظه احساس نمی‌شود، یعنی کسی که می‌خواهد گردن زده شود این گردن زده شدن و مرگ در آن لحظه که تیغ مرگ اصلاً احساس نمی‌شود. یا آن لحظه که کسی را می‌برند در بازداشتگاه آن لحظه احساس نمی‌شود و هر دشواری که وجود دارد در آن لحظه آن‌چنان احساس نمی‌شود، چیزی که دشوار و سخت است یادآوری آن دشواری است.

یعنی اگر برای کسی حکم اعدام صادر شد و امروز به او می‌گویند که 15 روز دیگر اعدام می‌شود. آن لحظه که اعدام می‌شود برای او دشوار نیست بلکه این 15 روزی که برای او یادآوری می‌شود که می‌خواهند او را اعدام کنند شب و روز و خوردوخوراک را برای او حرام می‌کند و روزگارش را سیاه می‌کند.

اما این مسائل به چه درد من مسافر می‌خورد؟

ما یکسری دشواری‌ها داریم و قطعاً اتفاق خواهد افتاد ولی اینکه حالا می‌آییم و این دشواری‌ها را بزرگ می‌کنیم و دشواری آن را در ذهن خود پرورش می‌دهیم و مدام در فکر آن دشواری قرار می‌گیریم این موضوع در انسان تخریب به وجود می‌آورد. مثلاً اگر راهنما به مسافری سقوط آزاد بدهد از لحظه دستور سقوط آزاد این در ذهن فرد به وجود می‌آید که حالا چه خواهد شد، سخت است، نمی‌توانم سرکار بروم، نمی‌توانم مسائل روزمره را انجام بدهم، خماری خیلی شدیدی به وجود می‌آید، من از پس این کار برنمی‌آیم و ... این شخص هنوز سقوط آزاد را نرفته قافیه را باخته است. یا در سفر اول است در محل کارش می‌گویند قرار است دو ماه دیگر چند نفر را اخراج کنیم از همان لحظه حال او خراب می‌شود و اگر نتواند خود را مدیریت کند سفر خود را خراب خواهد کرد. چکی را داده برای شش ماه دیگر از حالا شب و روز در فکر پاس شدن آن چک است و این به‌جز خراب کردن حال او هیچ تأثیر دیگری نخواهد داشت.

قصه را آقای مهندس نقل می‌کنند که؛ گاوی بوده هرروز در مزرعه‌ای می‌چریده و سیر می‌شده اما شب که در طویله می‌خواست بخوابد به این فکر می‌کرده که اگر فردا مزرعه آتش بگیرد و علف برای خوردن نباشد او باید چه‌کار کند و از غصه لاغر می‌شده و باز فردا همین کار را تکرار می‌کرده.

ممکن است در آینده مشکل داشته باشیم از حالا ماتم بگیریم که باید در آینده چه‌کار کنیم؟ مثل کسی که می‌گفت من اگر به زیارت سیدالشهدا بروم وقتی می‌خواهم برگردم و وداع کنم نمی‌دانم چه‌کار کنم. گفتند بگذار به کربلا برسی برای الوداع هم کاری می‌کنیم. بعضی‌اوقات ما هنوز کربلا نرفتم و چیزی را کسب نکردیم داریم قصه الوداع آن را می‌خوریم.

برنامه‌ریزی و فعالیت و تلاش این‌ها همه در جای خودشان بایستی انجام بشود ولی یادآوری مشکلات خیلی نمی‌تواند در حل مشکلات مؤثر واقع شود.

مسئله‌ای برای همه سفر اولی‌ها وجود دارد که می‌خواهند یک‌روزه درمان اعتیاد خود را انجام دهند. چون وقتی می‌گویند یازده ماه این یازده ماه یک‌زمان بسیار طولانی به نظر می‌رسد در صورتی هر سفر اولی حداقل چندین سال درگیر اعتیاد بوده ولی شنیدن یازده ماه برای او یک‌زمان غیرقابل‌باور است ولی برای درمان راهی به‌جز زمان دادن به سیستم‌های حیاتی که از چرخه خارج‌شده‌اند وجود ندارد و این فقط در پرتو زمان است که شکل می‌گیرد. چون؛

در تصور ما نمی‌گنجد که هرکدام دارای چندین میلیارد سلول هستیم. فقط چندین میلیارد سلول در قسمت مغز و اعصاب خودداریم و تمام این سلول‌ها به مواد مخدر آغشته شده‌اند و در این فاصله زمانی باید جسم ما این میلیاردها سلول را ترمیم کند و سیستم را عوض کند و چیزی را که از بیرون به این سلول‌ها می‌دادیم باید از درون تولید شود تا سلول‌ها به حالت تعادل طبیعی بازگردند شوند و این قطعاً زمان می‌خواهد. یا با انواع و اقسام قرص‌ها این تخریب را به وجود آورده‌ایم یا با الکل یا هرچه، این‌ها زمان می‌خواهد و اجتناب‌ناپذیر است.

اکثراً می‌گویند کاری ندارد از فردا نمی‌کشم ولی می‌بینی این امکان‌پذیر نیست چون میلیاردها سلول را آغشته شده‌اند و ازکارافتاده‌اند و این خرابی اگر با شیوه مناسبی ترمیم نشود تا آخر عمر باقی خواهد ماند. برای این باید با روش مناسب و داروی مناسب مصرف شود تا سلول‌ها درست شوند. موضوع توپ شدن و نشئه شدن نیست. بلکه منظور این است که سیستم سلول‌ها را ترمیم کنیم و به حالت تعادل برگردانیم.

توجه داشته باشیم درروش تدریجی مواد کم نمی‌شود بلکه سیستم جسم مواد درونی را جایگزین مواد بیرونی می‌کند و باید روی ساخت مخدرهای طبیعی بدن حساب کرد. اگر سفر مرتب باشد و فرد خرابکاری نکند، شب‌ها بخوابد، جیره به‌اندازه باشد و سرحال و براق سر کلاس حاضر شود این مسئله اتفاق می‌افتد.

حرکت اولیه و شروع و آمدن روی برنامه و پذیرفتن مسائل سفر در کنگره کار دشواری است. کاری است که همه قادر به انجام آن نیستند. اگر این را قبول داشته باشیم که هرکسی یک کتاب است و این ماجرای زندگی ما و این اعتیاد ما هم یک کتاب است، بعضی می‌توانند صفحه اول را بنویسند ولی بعضی آن را خط‌خطی می‌کنند و بعضی هم اصلاً نمی‌نویسند. این‌یک مبارزه است چون تمام سلول‌ها مواد لازم دارند و این مبارزه هم از درون است و هم از بیرون. مشکلات، بدهی، قرص، دعوا و مرافعه و هزار بدبختی و مشکلات. اما کاری که یک مسافر می‌کند مثل این است که دو، سه نفر در مقابل یک گروه وحشی قرار بگیرند. یک شخص و خودش و عقلش و فکرش است در مقابل میلیاردها سلول عصبانی و خمار و طلبکار. برای اینکه بتوانیم در این مبارزه پیروز شویم کمترین کار این است که از خوراک موردنیاز جسم را به آن برسانیم و به‌مرور ذرات ناخالصی خود را نیز اصلاح کنیم. و بدانیم؛

خداوند آنچه می‌دهد برای آن نیست که باید بکار گرفته شود.

 تایپ:مسافر محسن اسکندری