آدم و حوا كه یك جفت انتخاب می‌شن و خداوند از اونها می‌پرسه آیا من پروردگار شما هستم و اونها آن را تأیید می‌كنند كه چند بار در كلام‌الله تكرار شده‌اند . داستانهایی كه چند بار تكرار می‌شن مهم هستند  و مسئله سجده شیطان مطرح می‌شه كه شیطان نمی‌پذیره كه  به انسان سجده كنه كه اسمش هست عصیان و خداوند می‌گه برو بیرون و اون می‌گه كه به من مهلت بده كه من زور خودم را بزنم و خداوند می‌گه كه برو كه از مهلت یافتگان هستی و بعد به آدم و حوا می‌گه كه الان شما تو بهشت هستین و هر چیزی كه بخوایین فراهم و اصولاً معنی بهشت همینه كه یك جایگاه و اون چیزی كه بخواد به اجرا درآید البته خواسته‌ها باید معقول باشد و بعضی وقتها ما یك خواسته‌ای را داریم و بعد از وقتی می‌بینیم اون فعل خواسته به صورت عجیبی واسه ما فراهم می‌شه و اون اجابت می‌شه این اتفاق به نزدیك بهشت بودن هم تعبیر می‌شه و فقط می‌گه كه به این درخت نزدیك نشین تا همه چیز واسه آدم و حوا فراهم گردد. شیطان كه به آدم و حوا كه صفر كیلومتر بودن و از حقه‌های شیطان خبری نداشتند می‌گه می‌دونی چرا خداوند از تو خواست كه به این درخت نزدیك نشین به این دلیل كه اگه استفاده كنین شما از این كه هستین وضعیت‌تون بهتر می‌شه و تبدیل می‌شین به فرشتگاه كه در اعتیاد هم ما داریم. بعد اونها می‌رن و با اون برگها خودشون را می‌پوشونون و خداوند می‌فهمه كه دستته گل به آب دادن و می‌گه كه حالا شما نقض فرمان كردید حال باید برید پایین و سقوط كنین و می‌رید به زمین و باید آزمایش شوید تا بتونید به جایگاه قبلیتون بازگردید و این سنت كلی است وگرنه قرآن فاقد اعتبار است یعنی وقتی خداوند می‌گه من خدای توأم این كار را نكن یعنی قنض فرمان كردن و اون نقض فرمان است كه ابتدای سقوط انسان می‌باشد. 

در همه مسائل یعنی انسان اگر بخواهد وارد تاریكی شود شرطش این است كه نقض فرمان كند كه فرمان خداوند را اجرا نكند و یك فرمان دیگه را اجرا كند كه انسان یافرمان خداوند را اجرا می‌كند یا نمی‌كند حدّ وسط هم ندارد و این اگر ادامه پیدا كنه سقوطش بیشتر و بشتر می‌شه و می‌ره تو تاریكی مفهوم تاریكی كسی كه در اوج اعتیاد هستش خیلی از نیروهای طبیعی كه در خود انسان تحت امرش هستند دیگه تحت امرش نیستن یعنی اگه می‌خواد فكرش درست باشه پا و دستش تحت امر خودش باشه خوابش تنظیم باشه و وقتی مواد بهش برمی‌گرده دوباره می‌تونه كارش رو انجام بده خماری هم همین است كلیه نیروهای انسان از اختیار او خارج شده‌اند و نیروهایش در مقابل او قرار می‌گیرد و این در مسائل دیگه هم است مثلاً آدم فكرش آروم نیست اینجا نیروی ذهن در كنترل انسان نیست و گر نیروی ذهن بیاد و در كنترل انسان قرار بگیره خیلی خیلی وضعیت خوب می‌شه مثلاً خیلی از كارهایی كه ما نمی‌تونیم انجام بدیم به خاطر این نیست كه ما وقتش رو نداریم چون آنقدر ذهنمان مشغول و دغدغه داریم نمی‌توانیم این مسئله در فیزیك هم است ممكن است دست و پای ما در اختیارمان نباشد ممكنه كلام‌مان در اختیارمان نباشد كه شده بعضی وقتها حرفی می‌زنیم و بعد می‌گوییم كه چه حرفی زدیم و ای كاش از دهنمان بیرون نمی‌آمد یا یك عملی را انجام می‌دهیم و بهشت این طوری هست كه انسان نیروهایی كه در خلقتش استفاده كرده بیان و تحت فرمانش قرار بگیرن اون می‌شد بهشت مثلاً می‌خواد تمركز كنه تمركز می‌كنه نمی‌خواهد حرفی بزنه نمی‌زنه و غیره.... و اصولاً تاریكی یعنی اینكه نیروهای ما تحت فرمان ما نباشند و در مقابل ما باشند و حرف ما را گوش نمی‌كنند و هرچه این تاریكی عمیق‌تر باشه این نیروها بیشتر از اختیار و فرمان ما خارج می‌شوند.

و این نقطه پس آغازش نقض فرمان بود حال اگر نقطة مقابلش را بخواهیم داشته باشیم و برگردیم بیرون شرطش چیست؟ شرطش مدیتیشن و عشق و تلاش و كوشش و عشق و حتی تفكر هم نیست و این است كه انسان فرمان‌بردار باشی. حال یكی هست می‌یاد كنگره 3 سال كلی مواد زیاد می‌كنه كم می‌كنه می‌ره، میاد اما از درون فرمانبرداری نمی‌كنه و از درون اعتقادی نداره حتی حرف راهنما را نگاه می‌كنه و گوش هم می‌كنه اما باز هم كاری كه خودش درست می‌دونه انجام می‌ده. و «اگر خودفرمان باشیم این اذن خروج از تاریكی به انسان داده نمی‌شه» و این تجربة‌من است و حالا كه می‌خواهیم فرمان‌برداری كنیم باید فرمان از چه كسی ببریم ممكنه انسان بگه كه من فقط خداوند را می‌شناسم و این راهنما بودن هم به این صورت است كه راهنما طبقه سلسله مراتب راهنما شده اون خودش فرمان‌بردار بوده و به پاس اینكه فرمان‌بردار بوده به این درجه رسیده كه فرمانده بشه مثل سربازی و قدرتی به این شخص داده می‌شه كه اگر كسی خواست از تاریكی خارج شده خارجش می‌كنه ولی اون شخصی كه می‌خواد خارج بشه از تاریكی باید اون فرمان‌برداری رو با خودش آورده باشه و اگر این خصوصیت را داشته باشی بقیه مسائل مثل تفكر، عشق می‌یان به كمك انسان و او رو از تاریكی خارج می‌كنن البته اون كسی كه نرهخدمت می‌كنه شاید تو ارتش پارتی بازی باشه اما در سیستم الهی همچین چیزی وجود نداره و راهنما داره تاریكی وجود ما را هم كنترل می‌كنه اگر رهجو فرمان‌بردار باشه و اگر فرمان رو قطع كنه او بند برداشته می‌شه اونوقت اون رهجو می‌مونه و اون نیروهای مخفی كه باید با آنها سرو كله بزنه و جوابش رو بده و وقتی كه اون رهجو به رهایی می‌رسه راهنما به فرمان عقل می‌رسه و این را در وجود خودش بیشتر و بیشتر احساس می‌كنه و دانایی كه به دانایی مؤثر تبدیل شده. خداوند به هوای علمش جهان را داره می‌كنه و این در انسان هم است و اگر بخواد فرمانروای وجودی خودش باشد باید علم داشته باشد و این علم به كمك روح انجام می‌شود و این روح هم تحت امر رب است یعنی ریش و قیچی دست راهنماست. و سلسله مراتب برای خروج انسان از تاریكی تحت فرمان بودن پیشروی می‌كنه و انسان همیشه باید تحت فرمان باشه اگر می‌خواد از تاریكی‌ها خارج بشه و درنهایت علمی رو كه داری به بقیه انتقال بده و راكد نمون و انتقالش بده كسی كه فرماندة خوبی می‌شه فرمان‌بردار خوبی هم بوده.